تیر
۱۳۹۳
۲۸

سیاه و سفید کردن عکس هایم، دیگر

 

فایدهای ندارد!

 

همه فهمیده اند،


رنگ پریدگی چهره ام را...

تیر
۱۳۹۳
۲۸
تیر
۱۳۹۳
۲۸

یک روز میرسد

یک ملافه ی سفید پایان میدهد...

به من...

به شیطنت هایم...

به بازیگوشی هایم...

به خنده های بلندم...

روزی که همه با دیدن عکسم بغض میکنند و میگویند:

دیوونه دلمون واسه مسخره بازی هات تنگ شده...

تیر
۱۳۹۳
۱۵

يكي هست تو قلبم كه هر شب واسه اون مي نويسم

واون خوابه

نمیخوام

بدونه

واسه اونه که قلب من اینهمه بیتابه

یه کاغذ

یه خودکار

دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه

که خیسه

پر از اشک و باز کسی اون و نمیخونه

یه روز همین جا توی اتاقم

یدفعه گفت داره میره

چیزی نگفتم اخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه میکردم درو که می بست

میدونستم که میمیرم

اون عزیزم بود

نمی تونستم جلوی راشو بگیرم

می ترسم

یه روزی

برسه که اونو نبینم بمیرم تنها

خدایا

کمک کن

نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا

سکوت

اتاقو

داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار

دوباره نمیخواد بشه باور من که دیگه نمی یاد انگار

یه روز همین جا توی اتاقم

یه دفعه گفت داره میره

چیزی نگفتم

اخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه میکردم

درو که می بست

میدونستم که میمیرم

اون عزیزم بود

نمی تونستم جلوی راشو بگیرم

يكي هست

تو قلبم

كه هر شب واسه اون مي نويسم

واون خوابه

نمیخوام

بدونه

واسه اونه که قلب من اینهمه بیتابه

یه کاغذ

یه خودکار

دوباره شده همدم این دل دیونه

یه نامه

که خیسه

پر از اشک و باز کسی اون و نمیخونه

تیر
۱۳۹۳
۱۳

حال من بد نیست غم کم می خورم

کم که نه! هر روز کم کم می خورم


آب می خواهم، سرابم می دهند

 

 عشق می ورزم عذابم می دهند

 


خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

 

 از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

 


خنجری بر قلب بیمارم زدند

 

 بی گناهی بودم و دارم زدند

 


دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

 

 از غم نامردمی پشتم شکست

 


سنگ را بستند و سگ آزاد شد

 

 یک شبه بیداد آمد داد شد

 


عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

 

 تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

 


عشق اگر اینست مرتد می شوم

 

 خوب اگر اینست من بد می شوم

 


بس کن ای دل نابسامانی بس است

 

 کافرم! دیگر مسلمانی بس است

 


در میان خلق سر در گم شدم

 

 عاقبت آلوده ی مردم شدم

 


بعد ازاین بابی کسی خو می کنم

 

 هر چه در دل داشتم رو می کنم

 


نیستم از مردم خنجر بدست

 

 بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

 


بت پرستم،بت پرستی کار ماست

 

 چشم مستی تحفه ی بازار ماست

 


درد می بارد چو لب تر می کنم

 

 طالعم شوم است باور می کنم

 


من که با دریا تلاطم کرده ام

 

 راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

 


قفل غم بر درب سلولم مزن!

 

 من خودم خوش باورم گولم مزن!

 


من نمی گویم که خاموشم مکن

 

 من نمی گویم فراموشم مکن

 


من نمی گویم که با من یار باش

 

 من نمی گویم مرا غم خوار باش

 


من نمی گویم،دگر گفتن بس است

 

 گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

 


روزگارت باد شیرین! شاد باش

 

 دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

 


آه! در شهر شما یاری نبود

 

 قصه هایم را خریداری نبود!!!

 


وای! رسم شهرتان بیداد بود

 

 شهرتان از خون ما آباد بود

 


از درو دیوارتان خون می چکد

 

 خون من،فرهاد،مجنون می چکد

 


خسته ام از قصه های شوم تان

 

 خسته از همدردی مسموم تان

 


اینهمه خنجر دل کس خون نشد

 

 این همه لیلی،کسی مجنون نشد

 


آسمان خالی شد از فریادتان

 

 بیستون در حسرت فرهادتان

 


کوه کندن گر نباشد پیشه ام

 

 بویی از فرهاد دارد تیشه ام

 


عشق از من دورو پایم لنگ بود

 

 قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

 


گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

 

 تیشه گر افتاد دستم بسته بود

 


هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!

 

 فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

 


هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!

 

 هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!

 


هیچ کس اشکی برای ما نریخت

 

 هر که با ما بود از ما می گریخت

 


چند روزی هست حالم دیدنیست

 

 حال من از این و آن پرسیدنیست

 


گاه بر روی زمین زل می زنم

 

 گاه بر حافظ تفاءل می زنم

 


حافظ دیوانه فالم را گرفت 

 

 یک غزل آمد که حالم را گرفت:

 


" ما زیاران چشم یاری داشتیم

 

 

 خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"

 


 

 

تیر
۱۳۹۳
۰۴

بیا تمامش کنیم…

همه چیز را…

که نه من سد راه تو باشم و نه تو مجبور به ماندن…

نگران نباش…

قول میدهم کسی جای تو را نمیگیرد…

اما فراموشم کن…

بخند… تو که مقصر نبودی…

من این بازی را شروع کردم… خودم هم تمامش میکنم…

میدانی؟؟؟

گاهی نرسیدن زیباترین پایان یک عاشقانه است…

بیا به هم نرسیم…!!!

تیر
۱۳۹۳
۰۴
 
دلشکسته ای لب بام سیگار میکشید...
خسته بود...

آنقدر خسته...

که...

یادش رفت بعد از آخرین پک...

سیگار را به پایین پرت کند

نه خودش را...

خرداد
۱۳۹۳
۰۷

 

خیلی وقتا بهم گفتن چرا میخندی؟؟؟

بگو ما هم بخندیم...

اما هرگز نگفتن چرا غصه میخوری؟؟؟

بگو ما هم بخوریم...

 

خرداد
۱۳۹۳
۰۵

خدا پرسید:

میخوری یا میبری؟

و من گرسنه پاسخ دادم:میخورم...

چه میدانستم

حسرت ها را میخورند...

 لذت ها را میبرند...

«حسین پناهی»

خرداد
۱۳۹۳
۰۴

 

آدمها نقاش های ماهری هستند :

 در یک چشم بهم زدن روزگارت را سیاه می کنند...!

 

 

 

 

 

فرق است بین کسی که تورا میخواهد و کسی که تو را هم میخواهد